تبليغاتX
چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برایت نمی دانم

چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برایت نمی دانم

ای انسان.. به نــوای کــدام لالایــی، وجــدانت را خــوابانده ای، که اینچــنین بــی خــیالی...


روزگاریست شیطان فریاد میزند: آدم پیدا كنید، سجده خواهم كرد.


نوشته شده در ساعت توسط صبرا|

ز تـو بـرايـم چه مانـده است ؟!


صندوقي پـُراز گلايه ... قـاب عكسي خالي ...


دقايقي كه مي خواهمت و نيستي ...


حرفـهايي كه مي خواهـم و نمي زني ...


شنيدني هايي كه مي خواهـم و نمي گويي ...


سـردي آمـدن هـا و گرمي اشـك و تعليـق و انتـظار ...


و بي خبـري هـاي پي در پي !


مـِهري كه دارم مي خـري وَ بي مِهـر دور مي اندازي ...


كـلامي كه نيـاز دارم و مجـالي نـداري بـراي بيـانش !


و خـاطرات ..



نوشته شده در ساعت توسط صبرا|

چه میخواهی تو از جانم ؟ 


برای همنشینیت گرد کردم خرمن دوستیهایم را 


افسوس!!!


دلت در باغ من نبود


من سیبترین جملات را از درخت دلم کندم  و بدستت دادم


دریغ از یک نفس یک دندان گوش


مرا به کدامین آبادی فروختی؟؟   


که سیبهایم سرخی سیبهایش را نداشت؟؟؟؟؟


نوشته شده در ساعت توسط صبرا|


آخرين مطالب
»
»
» چه میخواهی تو از جانم ؟
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak